محمد امین آجورلو سه شنبه 7 شهریور 1396 06:59 ب.ظ نظرات ()
کاور قهرمان شورشی


فصل یکم: آواتاری نو و شرور
قسمت ششم:
 حقیقت
قسمت پنجم  داستان را می توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید...
شما می توانید تمامی انتقادات و نظرات خود را ارسال نمایید تا توسط نویسنده پاسخ
داده شود.



بعد از ناپدید شدن کیای آواتار ها هم ناپدید شدند الته بجز کورا.

هانگ: کورا، چه اتفاقی افتاد؟

کورا: در لحظه ای که حمله شد پرواز کرد.

- اما چطور؟

-  نمیدونم. تاحالا ندیده بودم که یه خاک افزار بتونه پرواز کنه.

کورا هم رفت.

هانگ پایش را از کفشش بیرون آورد و به زمین کوبید. فهمید که راشا و کیای در بام قلعه قرار دارند هر طرف را نگاه کرد قفس بود. با فلز افزاری قفس بزرگ را خم کرد و موفق شد از آن بیرون آید. چند قدم جلو رفت. با خاک افزاری بخشی از سقف را فرو ریخت. هانگ به آن اتاق رفت. یک  نفر درتایپ کردن در لپ تاپ کوچک و قدیمی بود که بسیار شوکه شده بود. هانگ با آن کاری نداشت ولی باید میفهمید که چه مینویسد. از یقه آن مرد گرفت و پرتش کرد آن طرف اتاق. صفحه لپ تاپ را دید که پر از کد های خاص برنامه نویسی. انگار یک ویروس بود.

هانگ لپ تاپ را سمت مرد پرتاب کرد و از پله ها بالا رفت. در انتها به یک در فلزی بدون دستگیره برخورد آن در را شکست و وارد یک اتاق بسیار کوچک که جا فقط پنج پله و یک آدم بود،شد. از پله ها بالا رفت و به بام قلعه رسید. از آن طرف بام صدای جیغ با دهان بسته شده می آمد به آن سمت دوید و به محض رسیدن با آتش افزاری دو نگاه بان را نقش زمین کرد.

رادیتی درحال جیغ زدن بود. به محض اینکه هانگ تنابی را که دورش بسته بودند را باز کرد به بغلش پرید. هانگ شوک شده بود.

از آن طرف راشا داد زد: نمیخوای منو باز کنی؟

هانگ در حالی که سمت راشا میرفت گفت: الان.

هر سه دوباره به سالن نمایش رفتند. اما ناگهان پلیس با حالت غضب ناکی از در وارد شد.

هانگ با هیجان گفت: تو.. تو باید مایبو باشی پسر ماکو.

مایبو: خب که چی؟ شما باید با من بیاید

راشا: عه چرا؟

ناگهان کیای داد زد: بخاطر نفوذ به ملک شخصی من

رادیتی: ملک شخصی؟ تو اینجا همایش راه انداختی بودی

کیای: بله یه جشن ساده برای تولد دخترم.

مایبو: راه بیوفتید.

هانگ: ما همو میشناسیم مایبو!

مایبو: من فقط میدونم که تو آواتاری همین!

هانگ: خب کورا .. یعنی من... یه زمان با پدرت رابط داشتم. دوستای خوبی بودیم.

مایبو: فکر میکنی برای من اهمیتی داره؟

هانگ: نه! فکر نمیکردم انقد بداخلاق و بی حوصله باشی.

مایبو: من همینم.

هانگ ، راشا و رادیتی سوار ماشین شدند و برای بازجویی رفتند.

وقتی هانگ در اتاق را باز کرد. یک مرد 34 ساله با قدی بلند و چهره ای زیبا آن جا نشسه بود.

وقتی آن مرد هانگ را دید با ذوق و هیجان گفت: وای باورم نمیشه آواتار هانگ. اما برای چی دستگیر شدی.

هانگ: تعجب کرد. چقدر گرم و صمیمی.

آن مرد: خب من طاینی هستم.با این که 16 سال در کنار آواتار زندگی کردم اما وقتی آواتار میبینم هیجان زده میشم.

هانگ به وجد آمد. این پسر کورا و آسامی است.

هانگ با هیجان گفت: تو پسر آواتار کورا و آسامی هستی؟

طاینی: نه. پسر بولین و اوپال هستم

هانگ: باورم نمیشه. 

طاینی لبخندی به بولین زد.

هانگ: میشه یه چیز ازت بپرسم؟

طاینی: بپرس.

هانگ: چرا همیشه تو و مایبو با هم درگیرین.

طاینی: اووووف داستانش طولانیه.

هانگ: بگو دیگه

طاینی: باشه

خب اون موقع ها ما سه خانواده امم منظورم خانواده من، ماکو و کورا هست همیشه در پیش هم بودیم. من، مایبو و نایزین همیشه باهم بودیم و بازی می کردیم.

تا وقتی که بزرگ تر شدیم و بهم وابسته تر شدیم. هم من نازین رو دوست داشتم هم مایبو. یه بار وقتی 16 سالم بود به نایزین گفتم که من دوسش دارم و اون هم گفت که منم این حس رو به تو دارم و همو بغل کردیم. مایبو هم یواشکی داشت نگاه میکرد. وقتی من با نازین خداحافظی کردم مایبو جلومو گرفت گفت: حق نداشتی این کار رو کنی و بهم حمله کرد. اولش من کاری جز دفاع نمیکردم اما بعدش منم شروع کردم به زدن اون. دعوامون به جایی رسید که داشتیم همو میکشتیم و من واقعا مایبو رو کشتم. اون لحظه واقعا مرد و من با ترس و وحشت برای همیشه رفتم.

هانگ: آخرش کی با نایزین ازدواج کرد؟

طاینی: چند سال  بعد از رفتن من مایبو نایزین باهم ازدواج کردن. اما رابطشون خوب نبود. و آخرش هم که همه میدونن ساتومبیل نایزین رو له کرد و شکرت صنایع آینده برای همیشه ورشکست شد.

هانگ: داستان جالبی بود.

 

پایان قسمت ششم