کاور قهرمان شورشی

فصل یکم: آواتاری نو و شرور
قسمت پنجم:
 شروع یک حماسه
قسمت پنجم  داستان را می توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید...
شما می توانید تمامی انتقادات و نظرات خود را ارسال نمایید تا توسط نویسنده پاسخ
داده شود.




هانگ لباس معمولی شهر جمهوری بر تن داشت. راشا و رادیتی نیز لباس بومی خاک افزاران را پوشیده بودند. آن ها نقشه ای برای حمله به قلعه کنترل کنندگان مصنوعی کشیده بودند. به قلعه نزدیک شدند. هانگ با آب افزاری دو نگهبان ورودی قلعه را به یخ تبدیل کرد و با هم به داخل قلعه رفتند. اما حیرت زده جای خود میخکوب شدند.خصوصا راشا و رادیتی که در این قلعه رندگی میکردند و میداستند قلعه این شکلی نبوده است. هزاران اتاق در تالار قلعه بود.

آن ها به اولین، دومین، سومین و هجدهمین اتاق رفتند، اما چیزی در آن اتاق ها نبود.

رادتی با لبخند به هانگ کفت: خیر سرت آواتاری، هانگ. یه کاری بکن.

هانگ به نشانه تایید سرش را تکان داد. دستش را روی زمین گذاشت چشمانش را بست و تمرکز کرد. فوراً باریکۀ نوری به سمت شصتمین اتاق رفت. آن ها به سمت آن اتاق رفتند. اتاق ها جوری بنا شده بودند که برای به اتاقی دیگر رفتن باید چندین در را باز کنی که حداقل سه دقیقه طول می کشید. هر سه با خاک افزاری راهی مستقیم به شصتمین اتاق باز کردند و وارد آن اتاق شدند. چندین روح پست درحال پرواز و چندین روح درحال مبارزه و تمرین با یکدیگر بودند. هانگ و رادتی و راشا به محض رسیدند برگشتند و در را بستند.

راشا: وای اون ارواح اون جا چی میگن؟

هانگ: همین که در رو باز کردم دو تا دیوار رو میکوبید به هم دیگه تا اونا له بشن. راشا و رادیتی به نشانه بله سرتکان دادند. هانگ با احتیاط در را باز کرد و باهم دو دیوار را به هم کوبیدند و ارواح له شدند. دوباره دیوار را جای خود برگرداندند. رادیتی: خوب شد دیوارا به سقف نچسبیده بود. در اتاق هیچ چیزی نبود بجز یک در. رادیتی در را باز کرد. آن ها به یک اتاق دیگر که در آن یک آبگرم کن بزرگ بود وارد شدند. به آرامی از زیر لوله های آب گرم کن رد شدند و در دیگری را بازکردند. در به یک سالن همایش بزرگ باز می شد. هر سه وارد اتاق شدند. کیای درحال سخنرانی برای جمعیت انبوهی بود. او درباره دستگاهی حرف میزد که قابلیت کنترل عناصر به فراد ناتوان بدهد. هانگ یاد آمون افتاد که قابلیت کنترل عنصر مردم را می گرفتو حالا این یکی قابلیت کنترل عنصر می دهد. اما حتما نقشه ای درکار بود. چون اگر همچین دستگاهی ساخته می شد چرا باید به صورت غیر قانونی از آن رونمایی می کرد؟. کیای به محض ورود آن ها را دید و به معاونش دستور داد آن ها را بگیرد البته درگوشش این را گفت. معان سه مرد قوی و هیکلی را فرستاد. این سه مرد از پشت دهان هانگ،رادیتی و راشا با پارچه آغشته به ماده بی هوش کننده گرفت و آنها بی هوش شدند. کورا در خیال هانگ ظاهر شد.

هانگ به محض رسیدن کورا به او گفت: سلام، کورا. اینجا چخبر شد. چرا من بی هوشم؟ کمکم کن. کورا: سلام. فقط توبی هوش نیستی دوستانت هم بی هوشن. نگران نباش ما باهاتیم.

هانگ: آخه یعنی چی ما باهاتیم؟

کورا که درحال عقب رفتند بود، لبخندی زد و گفت: نترس ما باهاتیم.

کیای: پسر جون بلند شو.

هانگ به هوش آمد. او در قفسی بود که دور تا دور آن را با زنجیر بسته بودند. هانگ هم درآن قفس به صندلی بسته شده بود. اما خبری از راشا و رادیتی نبود. هانگ تا به خود آید، کیای با چوب به شکم هانگ زد.

هانگ با درد گفت: داری چی کار می کنی؟

-دارم ازت یه آواتار میسازم.
- چی داری میگی؟
بچه تر از اونی هستی که بفهمی.

و با این حرف دوباره با چوب به شکم هانگ زد. ضربه های او آنقدر محکم بود که هانگ از دهانش خون جاری شد. بعد با خاک افزاری تکه سنگی را به صورت هانگ زد. هانگ صورتش زخمی شد. چشمانش را باز کرد. اما چیزی دید که تابه حال ندیده بود، چشمان کیای قرمز شده بود و درحال دویدن به سمت هانگ بود! کیای دوباره تکه سنگی را با خاک افزاری به هانگ زد اما این تکه سنگ دوبرابر آن یکی بود. هانگ که در صندلی بود به شدت به قفس برخورد کرد و فریاد بلندی زد. ناگهان هانگ هم به حالت آواتاری رفت. زنجیری که با آن به صندلی بسته شده بود را پاره کرد و به کیای گفت: تو هیچی نیستی، کیای. او به سرعت تمام گوله های آتش ره سمت کیای پرتاب می کرد کیای رو به روی خود دیواری ساخت تا آتش به او برخورد نکند. هانگ گردبادی زیر کیای ساخت. کیای در گرد باد می چرخید و می چرخید. به محض تمام شدن گرد باد، هانگ تخت سنگ بزرگی روی کیای انداخت ولی کیای آن را کنترل کرد.ناگهان در سمت راست هانگ، کورا؛ رو به روی کورا، آنگ؛ و در سمت راست آنگ آواتار روکو ایستاد. این چهار آواتار که در حالت آواتاری بودند هر یک به عنصر اصلی خود به کیای حمله کردند. و کیای ناپدید شد.