محمد امین آجورلو پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:22 ب.ظ نظرات ()
کاور داستان
فصل یکم: آواتاری نو و شرور
قسمت سوم: مادر چهره ها
قسمت سوم داستان را می توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید...
شما می توانید تمامی انتقادات و نظرات خود را ارسال نمایید تا توسط نویسنده پاسخ
داده شود.

هانگ گفت: ببین من آواتارم. شاید اگه من باهاش صحبت کنم قبول کنه.

راشا: من امیدی ندارم.

هانگ: ناامید نباش من حافظه رادیتی رو برمیگردونم فردا میریم اون جنگله.

راشا: اون تو کشور آتشه.

هانگ: میدونم دربارش زیاد بهم گفتن.

یک روز بعد، این 3 دوست به این جنگل سحرآمیز می روند. درمیان راه، گرگی بسیار بزرگ به آن ها حمله کرد.

هانگ:این چیه؟

راشا: نمیدونم.

هانگ کمی دور می شود و روی زمین می نشیند  مراقبه می کند. روحش از جسمش جدا می شود.

روح به او می گوید:کمک،آواتار کمکمون کن. مادر چهره ها دیوانه شده.

هانگ: چی؟، چرا؟

روح گرگ: پنج سال پیش گروهی اومدن و به بهونۀ پژوهش که در این جنگل فعالیت کردند. مادر چهره ها از این کار آن ها عصبانی شد و شروع به حمله کردن به آن ها کرد. آن ها که منتظر همین بودند؛ به سختی دستگاهی به مادر چهره ها وصل کردند. حالا مادر چهره ها هرکه را می بیند چهره و حافظه اش را از او می گیرد.

هانگ از تعجب دهانش باز مانده بود. برگشت و ماجرا را برای راشا و رادیتی تعریف کرد. راشا،رادیتی و هانگ سوار گرگ شدند و نزد مادر چهره ها رفتند،وقتی رسیدند گروهی پنج نفره در حال هدایت و کنترل مادر چهره ها بودند. راشا به وجد. رییس این گروه پدرش کیای بود.

راشا گفت: بابا چطو...چطور تونستی همچین خیانتی کنی؟

کیای سمت او آمد گفت: نه راشا اونطور... اما راشا حرفش را قطع کرد و با فریادی به او حمله کرد. اولین ضربه ای که راشا به پدرش زد، دلش را خون کرد. پدرش چند متر آن طرف تر پرت شد. همکاران کیای سعی کردند به کیای کمک کنند اما کیای جلویشان را گرفت و گفت: نه این مبارزۀ خودم و پسرمه.

راشا: من پسرت نیستم. و با این حرف تکه سنگ هایی به پدرش پرت کرد. پدرش زیر پایش سکویی درست کرد پرش بلندی زدو آن سکوی زیر پایش خیلی سریع به سمت راشا فرستاد. راشا آن سکوی بزرگ را به دو قسمت تقسیم کرد. از وسط آن سکو که نصف شد دوباره صخره ای عظیم به را برخورد کرد. راشا بسیار آسیب دیده بود و توان بلند شدن نداشت.

هانگ بسیار عصبانی شد و به کیای گفت: تو پدرنیستی.

در همان لحظه به حالت به حالت آواتاری رفت. باد دور تا دور هانگ را گرفت خاک و آب به فرمانش و آتش به چنگش افتاد. کیای و نیروهایش هراسیدند وبه هانگ حمله کردند. اما هانگ افزارش آن ها را مهار کرده بود. بعد تکه سنگ های غول آسا را سمت کیای و نیرو هایش فرستاد. بعد از آن آب ها را سمتش فرستاد و آن ها را به کیای ونیروهایش فرار کردند. هانگ می خواست جلویشان را بگیرد اما آن ها دور شدند. همان لحظه مادر چهره ها به آن ها حمله کرد. هانگ به رادیتی گفت که آن دستگاه را هدف بگیرد.آن ها با هم آن دستگاه را شکستند. ناگهان مادر چهره ها به زمین افتاد و نور سفید رنگی تمام جنگل را فرا گرفت...



"پایان قسمت سوم"

همراه ما باشد با قسمت های جذاب آواتار هانگ