محمد امین آجورلو پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:45 ب.ظ نظرات ()
کاور داستان

فصل یکم: آواتاری نو و شرور
قسمت دوم: شروع یک داستان
قسمت دوم داستان را می توانید در ادامه مطلب مشاهده نمایید...
شما می توانید تمامی انتقادات و نظرات خود را ارسال نمایید تا توسط نویسنده پاسخ
داده شود.

هردو گروه به کلاس رفتند.
سیفو (معلم فلز افزاری) بعد از سلام و ... گفت: انرژی تمام بدنتون در شکمتون حفظ کنید. حالا بذارید کوره شکمتون احساساتتون رو پالایش کنه.حالا فلزی  که درون زمین قرار داره رو حس کنید.
بعد سیفو چند سکه پرتاب کرد و کسی جز هانگ نتوانست سکه ها را در هوا کنترل کند. سیفو فهمید که در هانگ استعداد هایی وجود دارد.
سبفو: ای نازک نارنجی ها، شکمتون رو کوره کنید و ازش برای حس کردن فلز جلوی روتون استفاده کنید. حالا لگد بزنید! جوری لگد بزنید که انگار زندگی تون بهش بستگی داره.
همه لگد زدند و کسی فلزی را کنترل نکرد؛ جز هانگ. اما اینبار به سمت سیفو پرتاب شد. فلز به شکم سیفو برخورد کرد. او عصبانی شد.
با فریاد به هانگ گفت: حواست کجاس بچه؟
هانگ جواب داد: اما شما جلوی این تکه فلز ایستاده بودید.
سیفو با غضب گفت: ساکت! برو مدرسه رو تمیز کن.
هانگ شروع به تمیز کردن مدرسه کرد. تمام مدرسه را تمیز کرد و به انباری رسید. بعد از تمام کردن انباری میخواست برگردد اما ناگهان روحی رو به رویش ظاهر شد. هانگ که از کودکی از ارواح می ترسید، غش کرد. کورا را دید.
هانگ: آواتار کورا؟
کورا:درسته؛باید یه چیزی روبهت بگم.
هانگ: به من؟
کورا: آره، تو آواتاری.
هانگ مات و مبهوت ماند. وقتی هانگ به حال آمد گردنش در دست سیفو بود و درحال رفتن به خوابگاه بود. به خوابگاه رفت. باورش نمیشد آواتار است. هانگ عاشق خانواده اش بود.نمی توانست آن ها را ترک کند و برای همیشه درحال نگاه داشتن توازن باشد.
با خودش گفت: آخه چطور یه آدم معمولی میتونه توازن رو در کل جهان نگه داره؟
صبح شد.
سیفو: تمام بچه ها بیان حیاط. امروز تو حیاط تمرین می کنیم.
در حین تمرین، ساتومبیلی که در آن چهار نفر آدم بود در نزدیکی دروازه پارک کردند. هرچهار تای آن ها شنلی در تن داشتند که نیلو فر سفیدی در وسط آن بود. آنها سمت هانگ رفتند.
یکی از آن چهار مردبه هانگ گفت:طبق پژوهش هایی که انجام دادیم متوجه شدیم که شما آواتار هستید. همه به وجد آمدند. ناگهان یکی گفت: زانو بزنید و همه زانو زدند. هانگ نیز به آن ها احترام گزاشت. او با دوستانش و سیفو خداحافظی کرد و سوار ساتومبیل شد. آنها به قلعه یلوفر سفید که در شهر باسینگ سه بود رفتند. هانگ ابتدا ابتدا با عنصر آتش شروع کرد. مانند چرخه آواتار. او بعد از 2 سال بر هر چهار عنصر تسلط پیدا کردند و در آن ها حرفه ای شد. هانگ که دیگر برای همیشه راشا و رادیتی را فراموش کرده بود و هیچ وقت فکر نمیکرد که دوباره آن هارا ببیند به شهر جمهوری رفت و عضو گروه ضربت شد. هانگ کم کم به پروبندینگ علاقه مند شد و به بازیکنی حرفه ای تبدیل شد.
روز 15 مه بود، روز فینال مسابقات پروبندینگ. سالن پر از تماشاچی شده بود. دو تیم مقابل هم دیگر قرار گرفتند و مبارزه شروع شد. مسابقه هیجان فوق العاده ای داشت. در آخر تیم مقابل برنده شد. وقتی یکی از اعضای تیم مقابل ماسکش را برداشت، هان به وجد آمد. خودش بود... رادیتی آن هم راشا بود. باورش نمیشد.
سمت رادیتی رفت و گفت: سلام، باورم نمیشه شماها رو دوباره اینجا میبینم.
رادیتی با حالت تعجب گفت: شما؟
هانگ گفت: هانگ، آواتار.
رادیتی گفت: ببخشید انگار اشتباهی شده .
هانگ نا امید نزد راشا رفت.
راشا او را شناخت و گفت: وقتی تو رفتی ما به یه فلز افزار حرفه ای تبدیل شدیم. یک روز برای یک اردوه 5 روزه به جنگلی تو کشور آتش رفتیم. ما رهمون رو گم کردیم.به رودخونه ای رسیدیم. ناگهان از رودخانه یک درخت عظیم الجثه بیرون آمد و نزدیک رادیتی شد و انگشتش را روی پیشانی رادیتی گذاشت.رادیتی چهره و حافظه اش را از دست داد. من با اصرار بسیار تونستم چهره اش را برگردانم ولی حافظه اش را هرگز. اون الان فقط من رو میشناسه.
چیزی در دل هانگ گفت: مادر چهره ها.


"پایان قسمت دوم"

همراه ما باشد با قسمت های جذاب آواتار هانگ